دختر نابینا و معشوقه اش
مجموعه: داستانهای خواندنی
دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر
داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر
روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
https://4s3.ir/wp-content/uploads/2021/03/arrow-down.gif*
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
https://4s3.ir/wp-content/uploads/2021/03/arrow-down.gif*
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
https://4s3.ir/wp-content/uploads/2021/03/arrow-down.gif*
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
https://4s3.ir/wp-content/uploads/2021/03/arrow-down.gif*
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
منبع:seemorgh.com
داستان های جالب و خواندنیآرایشگر و ادای نذرداستان زیبای مترسک داستان پیرمرد و دختراهدای قلب ( عاشقانه )داستان مرد خوشبختداستان میزان فاصله ی قلب آدم ها و تن صدا